متن شعر زیبای حاج محمود کریمی در محضر رهبر معظم انقلاب
من فدایی سر موی امیرالمؤمنینم
غیر زهرا را ندیدم در وجود آتشینم
خاک پایم سرمهی چشم تمام عارفان و
لیک خود خاک کف پای امیرالمؤمنینم
دست بر دامان من دارد هر آن کو مانده در ره
من دخیل چادر بانوی روز واپسینم
هر گرفتاری برایم روضه میگیرد ولی من
روضهخوان خانهی مولای افلاک برینم
خدمت درگاه من گر آرزوی اهل دل شد
خود کنیز نوگلان پاک ختمالمرسلینم
در مصائب نی فقط سنگ صبور اهل دردم
در شداید محرم راز امام المتّقینم
«مَن أراد الله...» باید راه آلالله پوید
در مسیر عشق اهل البیت نهجالسالکینم
در دو عالم مرتضی باشد امامالصالحین و
در دو عالم مادر شمس عمادالصالحینم
با همان دستی که در حشر است اسباب شفاعت
من سهیم بخشش جرم تمام مجرمینم
اختر اقبال خود را جستوجو میکردم اکنون
کهکشان بخت و اقبال خودم را خوشهچینم
کس نرفته ناامید از خانهی بابالحوائج
منتهای آرزوی دستهای سائلینم
خواب دیدم ماه و اختر ریخت بر دامانم آخر
گشت تعبیر همان رؤیا که امروز اینچنینم
من رعیت بودم و سلطان عالم با عنایت
انتخابم کرد و زانپس ساکن کاخ گِلینم
از همان دم کآمدم در خانهی زهرا به خدمت
رشک اهل آسمانم، غبطهی اهل زمینم
گریه کردم پابهپای زینب اما پاک کردم
اشک او با معجر خود، اشک خود با آستینم
من کجا و مادری کردن برای آل عصمت
عذر خدمت دارم و از روی زهرا شرمگینم
دادی از آن مزد عشقم را به پای شیر یزدان
کودکی را که برای نوکری شد جانشینم
چهرهاش چون ماه کامل، چشمهایش عین ساحل
کودکی حیدرشمایل، گفت مولا آفرینم
یاوهگویان بعد از آن گفتند بر اولاد زهرا
نیست آن مهر و وفاداری و عشق اولینم
هست در یاد من از این شهر، بیمهری به مولا
نیست از اهل مدینه انتظاری بیش از اینم
قد کشید عباس با شیر من و نان ولایت
نان خوشبویی که خورد از دست شاهنشاه دینم
در حضور پاک اربابان خود آموخت این که
من دوزانو باادب پایین سفره مینشینم
خردهنانِ مانده از آن سفره را دادم به عالم
عالمی حاجت گرفت از سفرهی امّالبنینم
دور آلالله گرداندم گل رعنای خود را
تا بگویم که فدایی هم منم هم مهجبینم
بود لالایی طفل کوچکم نام حسین و
یاعلی بود آیهی فاللهُ خیرُ الحافظینم
با اباالفضلم دل آل علی را شاد کردم
من که خیرالشاکرین از لطف خیرالوارثینم
هر زمان دلگیر بود از غم حسینم گفت مادر
اول صبح آمدم عباس را اول ببینم
سایهسارانم یکایک از سرم رفتند و تنها
زینب و کلثوم من ماند و حسین نازنینم
تا علیِ اکبر و قاسم به من گفتند مادر
در دلم گفتم که اکنون واقعاً امّالبنینم
کاروان جان من راهی دشت کربلا شد
گفتم عباسم تو هستی آبروی آخرینم
میروی با سید و مولای خود هرجا که او رفت
وقت برگشتن تو را بی سید و مولا نبینم
وای از آن روزی که در یثرب خبر دادند ما را
از به خاک افتادن فرزند مقطوعالیمینم
گفتم عباسم فدای زینبم شد شکر لله
من عزادار شه مظلوم مقطوعالوتینم
تا ابد در پیش فرزندان زهرا سربهزیرم
کشته من را مشک خالی، نی عمود آهنینم
کلمات کلیدی :